خالو راشد
طنز راشد انصاری
|
|
اندر حكايت پيدايش لبخند و طنز سوزآور اندر حكايت پيدايش لبخند و طنز سوزآور شعر فكاهه پيشينه اي به قدمت لبخند دارد و لبخند پيشينه اي به قدمت آدم . اولين خنده معلوم نيست كي و چگونه از آدم صادر شد . تحقيقات چندين ساله خنده سازان اخمويي كه در انستيتو شكرخند ودگر خند و حلقه رندان دفتر حوزه هنري با همكاري شهرداري هاي خنده گستر تهران و حومه انجام گرفته است قدمت خنده را به قبل از پيدايش لب و دندان عبيد و دهخدا و توفيق و گل آقا و عمران و... مي رساند . به نظر حقير اولين لبخند مربوط به آدم و حواست . حالا كداميك زودتر خنديده اند بايد كارشناسي شود براي چه خنديده اند ؟! بايستي تحقيق شود يقينا به مدل لباس و آرايش مو نبوده، چون هنوز پشت بامي براي پنهان كردن ماهواره وجود نداشت . عامل ويروس لبخند يا ويروس عامل لبخند قلقلك هم نبود، چون انگشت ها در زمان انسان هاي اوليه ، عضو پرمشغله اي بودند و به هيچ وجه فرصت سرخاراندن نداشتند تا چه رسد به قلقلك دادن ! جوك و لطيفه و شعر فكاهه و فيلم كمدي كلاسيك و تئاتر روحوضي و sms هم كه هنوز راه نيفتاده بود ؛ چرا كه هنوز آدم زبان در نياورده بود و خط و الفبا اختراع نشده بود . شايد اولين لبخند بدون حركت لب ، بدون صدا ، زيرلبي و تودلي اتفاق افتاده ، در لحظه اي كه هابيل و قابيل با مشت و لگد به جان هم افتاده بودند ، هابيل جا خالي داد و قابيل محكم به زمين خورد و كرد : هع ع ع!!.. خلاصه خنده شكل گرفت ، از زيرلب به روي لب آمد و از روي لب به قهقهه بدل شد. بعد به دل ريسه و غش و روده بري و سكته انجاميد . فيلسوف ها آمدند آدم را حيوان ضاحك ناميدند و اين حيوان براي هر چيز ريز و درشت خنده اش گرفت . پدرش را مي ديد مي خنديد ، زنش را مي ديد مي خنديد ، برادرش را مي زدند مي خنديد ، مادرش به زمين مي خورد مي خنديد. خلاصه به در و همسايه و فاميل مي خنديد . جوامع بشري كه رشد كرد و زندگي ماشيني شد و مرغ ماشيني تخم ماشيني گذاشت و انسان متجدد شد ،يواش يواش خنده از لب ها دور شد . استرس ، روان پريشي ، غم و گريه و سكوت و سكته و سرطان و سفليس و انواع آنفولانزاي خوكي و بزي و گوسفندي و زل زدن به سراغ آدم آمد. آدمي كه تا ديروز در غارسنگي خود از ديدن درز ديوار خنده اش مي گرفت ، لب هايش را بست و به قرص هاي آرام بخش پناه برد . دانشمندان علوم مغز و اعصاب و روان ، چارلي چاپلين را آوردند ، افاقه نكرد . تئاتر روحوضي گذاشتند و سعدي افشار را فشار دادند تفاوتي نكرد. صدا و سيما ، جوك هاي نود قسمتي شليك كرد ، نتيجه نداد . شهرداري تهران ،حوزه هنري و مطبوعات برنامه طنز گذاشتند ، شاعران و نويسندگان به نوشتن جوك و لطيفه پرداختند، تاثيري نداشت كه نداشت . خنده و فلسفه خنديدن به كلي فراموش شده بود . آدم بدل شده بود به بوف كور ( كوربايقوش ) و كز كرده بود يك گوشه و مدام به نقطه نامعلومي زل زده بود . مدت ها گذشت و آدم شد يك وسيله به درد نخور و زائد آن وقت آمدند او را به جاي مجسمه و دكوربردند گذاشتند پارك شهر ، اما يك هفته نگذشته بود كه توسط گردشگران ناباب معتاد شد و آب از لب و لوچه اش جاري شد . به اولين روزنامه فروش كه رسيد گفت : داداش ، اطلاعات روز سه شنبه لطفا! صفحه شش ويژه نامه ادب و هنر ، ستون نقدينه را كه باز كرد همين قصه را در آنجا خواند. قهقهه اي زد و بلند شد گريمش را پاك كرد برگشت به غار و در فضاي آزاد داد كشيد : طنز، اينه...! پس از خواندن اين مقدمه ، برويم سراصل مطلب ؛ يعني بررسي مجموعه شعر طنز« راشد انصاري »از مهاجرين و انصار طنز ژورناليستي . طنزپردازي كه قلمش در بندرعباس و قدمش در تهران است. گاه و بيگاه شعر و نثر مي چاپد و به اهل نظر مي رساند : « دغدغه هاي خيالي ، اين مردمشكوك ، لطفا ميخ نشويد، پشت پرده ، سري كتاب هاي راشد انصاري است كه طنز را مي شناسد ، مردم را مي شناسد ، جامعه را مي شناسد و حتي مي شناسد را مي شناسد ؛ اما فكاهي مي نويسد و به روزمرگي دلخوش است . با زحمات زياد و تلاش پيگير صدايش را از خليج فارس به درياي خزر رسانده است و پاي ثابت برنامه هاي طنز تهران است ، چون شهرستاني دل پاكي است نان صداقت خود را مي خورد و اگر به شهرتي رسيده حقش است . هنوز مستقل است . براي پول و تيراژ و شهرت آبروي كسي را نمي ريزد و اهل باند و دسته بازي نيست . دوست و دشمن او را دوست دارد . او چراغ طنز و انتقاد را در گوشه اي از خاك طربناك ميهن روشن نگهداشته و به آسفالت روحيه مردم پردست انداز مي پردازد. راشد انصاري اگر قدر كلام خود را بداند، به هنرخداداي طنز كه نشانه تعالي آدمي است بها بدهد و به سالم نويسي رضا بدهد ، به مقام رفيع مي رسد( با اجازه آقاي رضا رفيع )؛ اگر براي شهرت عجله نكند، صبور و شكيبا باشد ، نامش مي ماند ( با اجازه شهرام خان شكيبا ) و اگر سينه اش را به منبع فيض وصل كند، سخنش بردل مي نشيند(با اجازه ناصرخان فيض ) و خلاصه اگر با مردم باشد و ازدرد مردم بگويد ، در رديف بزرگان طنز اين مرز و بوم خواهد بود. واي به روزي كه طنز را با هجو و هزل قاطي نمايد و بنا به مصالحي اين هنر مقدس را وسيله كوبيدن و تخريب و تخطئه ديگران بكند. آن وقت مي شود خلال دندان و چماق خندان و چراغ قرمز راه بندان و قلم نفرينش مي كند. انتشار پنجمين مجموعه طنز و فكاهه ثابت كرده است كه راشد انصاري طنزپردازي باهوش ، نكته سنج و مردمي است . آخرين مجموعه طنز اين روزنامه نگار و شاعر طنزپرداز جنوبي به نام « طنزينه = طنزاينه !!» در سه بخش شعرهاي كلاسيك ، نوترها و تقديمي ها طنزيم (!) شده است ، كه طبق معمول شيرين و جذاب و خواندني است . انصاري در سرودن شعرهاي انتقادي استاد است و خيلي راحت دغدغه هاي خود را بيان مي كند! او مثل روزنامه نگاري آگاه به نيازهاي روزجامعه وقت مي گذارد و سوژه هاي خود را از لابلاي اخبار و حوادث روزانه پيدا مي كند و با بياني رسا و دلنشين عرضه مي نمايد. در آسيب شناسي شعرهاي راشد انصاري لازم به ذكر است كه در صورت امكان بايد بيشتر از پرداختن به موضوعات اندروني نقدي ـ جنسي و خنده سازي اروتيكال كه خاص روزگار دهه چهل و پنجاه بوده بپرهيزد و با زباني فاخر و پاك به سراغ سوژه هاي مردمي برود ، تا شعر را از اتاق خواب به آشپزخانه و كوچه بكشاند و از پرداختن به سوژه هاي حقير كه درد اصلي جامعه نيست دور بماند و خلاصه در ارتقاي طنز ژورناليستي بكوشد. نكته مهمي كه در اين مجموعه جلب توجه مي كند، بخش دوم مجموعه است با نام نوترها كه به نوعي شعر فرانو دامن زده است . راشد انصاري در اين بخش برخلاف بخش اول مجموعه به طنز به مفهوم مطلق نزديك شده است و با زباني فرانويي به طنز متعالي رسيده است: پدربزرگ عقيده داشت/ دريا نعمت خدادادي است / و ما در اين نعمت فقط غرق مي شويم / يادش بخير دريا را مي گويم / اي درياي سودآور / بدجور سوزآور شده اي!
اميد است كه راشد انصاري عزيز در جوار مطايبات و فكاهه و لطيفه هاي نيشدار « ستون بادمجان » روزنامه هاي محلي ،مجموعه اي از شعرهاي طنز فرانويي اش را چاپ و منتشر نمايد تا چشم دوستداران طنز شريف را روشن كند و همه با هم داد بزنند: آهاي ... طنز، اينه!! اكبراكسير ـ آستارا به نقل از ضميمه فرهنگ و ادب روزنامه اطلاعات
نوشته شده توسط راشد انصاری | لینک ثابت | موضوع: |
من نبودم ، دستم بود...
مدتي است دارم فكر مي كنم كدام يك صحيح است ؟ ( البته بين خودمان باشد !) آمار بانك مركزي ؟! نرخ تورم ؟ جيب هاي پر از خالي پدر؟! گفته هاي مسوولين بسيار محترم ... ؟! يا پسته ي داخل مغازه ي حسن آقا كه با غرور به همه پوزخند مي زند ؟! نمي دانم شايد هم من زيادي پير شده ام ؟! نوشته شده توسط راشد انصاری | لینک ثابت | موضوع: |
رییس جمهوریات! شیرین کاری!
شیرین زده بودم که کمی شور شدم با وز وز عاشـــــــــــقانه زنبور شــــدم ازخانـــه که مادرم مرا بیــــــــرون کرد مـن هم رفتم رییس جمهور شـــدم! درخواب! ازپست جدید خویش مغرورم من مامورم و مسوولم و معذورم من درخواب که مشکلات را حل کردم گفتم نکــــند رییس جمهورم من! اعتراف! درمحضر ملتی خرابــــــم نکنید لب تشنه روانه ی سرابم نکنید باور بکنیــــد ذره ای بارم نیست پس لطف نموده انتخابــم نکنید! پسر فراری! از خانه فرار کردم و دور شــــــدم دست خود من نبود، مجبور شدم پيدا كه نشد براي من كاري خوب گفتم به درك،رييس جمهور شدم! هاله نور یاغرق میان هاله ی نورم کن یا برسر دار مثل منصورم کن من عاجز و درمانده و بی کار و کسم آقا تو بیا رییس جمهورم کن! نوشته شده توسط راشد انصاری | لینک ثابت | موضوع: |
|
|